خرید بک لینک
فردا امتحان دارم و از صبح مهمون داریم من دیگه نمی تونم این وضعیتو تحمل کنم واقعا!!! دیروز تا ساعت 12 شب کنسرت یگانه بودیم و بعدش برگشتیم خونه. کلی اصوات تو مغزم شناور بود و نتونستم تا صبح بخوابم. صبحم ساعت 8 امتحان داشتم و از اونجایی که هیچی نخونده بودم تو مترو درس خوندم و حالم خراب شد. واقعا توانایی اینو نداشتم که با حال خراب و نزارم بشینم مهمون داری کنم در حالی که فرداساعت 8 دوباره امتحان دارم و باید ساعت 5 صبح از خونه بزنم بیرون + راستی دیروز تونستم برای اولین بار محسنو ببینم و باهاش عکس بگیرم :)))) چقدر باشخصیته و اصیله این مرد....

برچسب: نویسنده: ایلیا مرادی تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1402 ساعت: 11:24

ظرفیت و توانم برای تحمل آدما به حداقلی ترین حالت خودش رسیده :))) حالا نمی دونم مشکل از منه؟ یا از اونا؟ یا چی؟

برچسب: نویسنده: ایلیا مرادی تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1402 ساعت: 11:24

می خواستم از خوش به حالیِ مرده ها تو دلم بگم، دیدم یه چیزایی رو نمیشه به زبون نیاورد.خوش به حالت مامان؛ خوش به حالت که مردییادمه اولین روزی که تنت خاک و لمس کرد، یازده سال پیش بود. یازده سال از اون شب برفی گذشته و هر روزش که میشه دو روز، من بیشتر احساس می کنم از وجودت خالی شدم و از دلتنگیت لبریز.حالا دیگه هر شب قبل خواب یه جمله معروفو با خودم تکرار می کنم. آره، تکرار می کنم که حاضرم همه آیندمو بدم که یه روز بیش تر تو دنیای خودم نگهت داشته باشم.غنیمت روزای من شدی تو، چیزی که مفت از دستش دادم و افسوسم اینه که میدونم، می دونم دیگه هیچوقت به دستت نمیارم. مامان قشنگم، به حالت خیلی غبطه می خورم. که رفتی و یه چیزایی رو ندیدی.رفتی و ندیدی پر کشیدن بعضی از آدما رورفتی و ندیدی سر کشیدن جامِ ولع آدما روخوبه نبودی دیشب تو خونه مادرجون که ببینی خواهرت غصه از چشماش لبریز شده و پسرخواهرت راهِ خباثت و گز کرده.خوبه نبودی ببینی دیگه جمعامون اون جمعای سابق نیست. دیگه کنار هم خیلی نمی خندیم، بیش تر به خنده های گذشته فکر می کنیم.مامان، راستی برات گفته بودم جایِ خالیت توی قلبم دیگه داره تبدیل به حفره میشه؟ گفته بودم نبضم کند تر شده بدون تو و دلم چه زودرنج شده؟گفته بودم یه وقتایی که دارم از دانشگاه برمی کردم، دلم می خواد دوباره بیام خونه. بیام و تو آشپزخونه پیدات کنم.بیام و برام مثل قدیما چای نبات بریزی و هی ماچ و موچم کنی؟راستی مامان، گفته بودم این روزا بدون تو دیگه زندگی نمی کنم؟گفته بودم...یادمه. گفتم و تو نشنیدی و رفتی..

برچسب: نویسنده: ایلیا مرادی تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1402 ساعت: 11:24

صفحه بندی